بچه های مسجد |



میلاد مهدی موعود(عج)
بر بچه های مسجد مهدی موعود مبارک باد!

سلام به همه دوستان و یاران آشنا
یاد همه عزیزان و دوران خوش گذشته به خیر. یاد آن روزهایی که همه بچهها تمام توان خودشون را ميگذاشتن تا يک "الله اکبر" بيشتر گفته بشه و يک نفر بیشتر به جمعشون اضافه بشه. مرحبا به همه کسانی که تلاش ميکنند تا ياد آنها را که دست روزگار بين ما و آنها فاصله انداخته زنده نگه بدارند.
. من هم به نوبه خودم خواستم يادي از يکي از شهداي عزيزي کنم که جاش خاليه. يادم مياد ، یکی روزهای پرشور بهمن ۵۷ بود. تعداد زيادي اعلاميه اومده بود که ميبايست توي شهر توزيع ميشد. خيليها از بچههاي قديمي دور هم جمع شدهبودند .اگه گفتيد کجا؟ شايد بعضيهاتون يادتون باشه چون اونجا بودين. توي يه خونه. توي پليتيها. بچهها اونجا دور هم جمع شده بودند که اعلاميهها را دسته بندي و توزيع کنند. همه مشغول بوديم اما همزمان راديو هم روشن بود و داشتيم گوش ميداديم که يک مرتبه!!! صداي "الله اکبر... الله اکبر" از راديو بلند شد و اعلام کرد که مرکز راديو به دست انقلابيون مسلمان افتاده است و اولين صداي آزادي است که با بانگ الله اکبر به گوش مي رسد.
همه شوکه شده بوديم. باورمون نميشد. اما راست بود. يادش بخير شهيد نادر شيريپور که همه بچهها را توی خونه شون جمع کرده بود.... اما ديگه توزيع اعلاميه لازم نبود بلکه ريختن تو کوچه و جشن گرفتن و پاسداري از مراکز و ... ضرورت پيدا کرده بود.
حالا نادر( مصطفی) شيريپور در کنار شهدای عزیز دیگری مثل شهید محمد دشتی در گلزار شهداي شيخان قم در جوار رحمت حق آرمیده است.
يادشان گرامي، راهشان پر نور !
فاضل حسامی
بچه هاي قديمي مسجدمهدي موعود
ان شاءالله که خوب هستید و شکرگزار نعمت های خدای خوب و مهربان درست مثل خود شهدا. خدا را شكر.
راستي آيا هنوز مثل آن وقتها به تبعيت از شهدا نمازهايتان را اول وقت در ميعادگاه شهدا "مساجد" به جا مي آوريد يا شما هم مثل بنده گرفتار شرايط دنياشده ايد؟
بگذريم. دوست دارم خاطره اي از روحاني گرانقدر شهيد ابراهيم بحراني بگويم تا با توجه ما به روح عالي شهدا ، خداي شهدا نيزبه ما توجهي نمايد واز اين رهگذر - ولو براي دقايقي - ما نيز تعلقي به عالم قدسي شهدا بيابيم.
دوسالي بودكه ابراهيم به قم آمده بود و با سعي فراوان در مدرسه رسول اكرم (ص) درس مي خواند وبه خاطرموفقیتهای تحصیلی جايزه هم گرفته بود.
مدتي بوداو رانديده بودم دلم برايش به شدت تنگ شده بود.لذا به مدرسه رفتم. ازدور كه اوراديدم جاخوردم هيچ وقت او را اين اندازه درهم نديده بودم .دقايقي پس ازاحوالپرسي علت راجويا شدم. گفت مي خواهم به جبهه بروم. باتعجب گفتم: ابراهيم توكه خيلي وقت نيست كه از جبهه آمده اي بعلاوه توجانباز همين جنگي. از اين گذشته تو به اين خوبي درس مي خواني وجامعه اسلامي وانقلابي ما به امثال تو در آينده نزديك احتياج فراوان دارد.
درجواب گفت: اين ازلطف شماست. من كه قابل اين حرفها نيستم.اما موضوع اين است كه من به خاطر دوري ازجبهه درخود احساس تعفن مي كنم و يك موجود متعفن هيچ گاه نمي تواند مورنياز اجتماع باشد.
چند روز بعد خبرحضورش را درجبهه از بچه ها گرفتم...
آري ابراهيم وامثال او بدين گونه بودند كه خداي مهربان عاشق آنها شد وآنان را براي خود برگزيد وآنان نيزدوري خدا را تحمل نكردند ومصاحبت مارا ترك كرده وبه لقاي قدسي او پيوستند.
خدایا روح آنها را هرچه بیشتر قرین رحمت نما و مارا در آن جهان شرمنده محضر آنها نساز!
ان شاءالله
برادر گرامی آقای علی پاکزاد!
حکم المنیة فی البریة جاری...
درگذشت پدر ارجمندتان را از طرف همه دوستان مسجد به شما تسلیت می گوییم.
خاطره کوتاهی از یرادر مصطفی حسین زاده
یاد بهمن 57 و شور و حال بچه های مسجد بخیر.
آنها که شهید شدند و آنها که ماندند.
کم سن و سال بودم، ولی معمولا به همراه پدر مرحومم در مسجد حضور پیدا می کردم.
چند بار هم با گاز اشک آور پذیرایی خوبی از همه شد.
یادم هست بعضی ها اسکناس آتش می زدند و جلوی بینی و چشم خود می گرفتند.
محمود و منصور تحت تعقیب بودند. محمود رفت قم و منصور پنهان شد.
بعد از پیروزی محمود قم ماند و روحانی شد و منصور رفت اتاق 48(کمیته 48 بریم).
هر دو آسمانی بودند و تعلق به زمین نداشتند.
یادشان و راهشان ماندگار!
آبادان را-چنان که می دانیم- پیش از ۱۳۱۴ شمسی "عبّادان" می نامیده اند. در وجه تسمیه این شهر و نیز سابقه تاریخی آن اقوال مختلفی وجود دارد که اینجا محل مناسبی برای پرداختن به آن نیست .[رجوع شود به عنوان مثال به مقاله" آبادان" در دایرة المعارف بزرگ اسلامی ] اما با توجه به اینکه شهرت آبادان در نخستين سدههاي هجري عمدتاً وابسته به رباطها، خانقاهها و مساجد متعدّد، و نيز به سبب مقبره يا تكيهاي منسوب به خضر و الياس در حوالي بهمنشير بوده است، می توان این احتمال را قوی دانست که این نام به واسطه حضور شمار زیادی از زاهدان و عابدان در این شهر بدان داده شده است. ابن بطوطه داستان ديدار خود را با عابدي بزرگوار كه در يكي از اين خانقاهها عزلت گزيده بود، به تفصيل شرح ميدهد ( رحله ،ص 199، 200). مقبرة خضر تا به امروز بر جاي است و به سبب همين مقبره است كه آبادان تا اين اواخر به «جزيرةالخضر» معروف بوده است.ياقوت در معجم البلدان ضمن ياد كردن نام شماري از زاهدان و محدثّان معروف، آنان را به آبادان منسوب دانسته است.
نکته قابل ذکر دیگر در مورد آبادان ، این است که در عرف زاهدان قرون اولیه اسلامی از عبادان به عنوان "دری از درهای گشوده بهشت "یاد می شده است.رافعی قزوینی(متوفی ۶۲۳ ه ق ) در کتاب ارزشمند التدوین فی اخبار قزوین، در روایتی که حسن بصری و انس بن مالک در سلسله سند آن حضور دارند، از پیامبر اکرم(ص) نقل می کند:"بابان مفتوحان فی الجنة، عبادان و قزوین"[=آبادان و قزوین دو در گشوده در بهشت هستند.] به استناد به همین روایت است که شهر تاریخی قزوین از دیرباز به عنوان "مینودر"[=در ِ بهشت]شهرت یافته است.رافعی قزوینی ضمنا در مورد آبادان به این نکته اشاره می کند که " اول بقعة آمنت بعیسی بن مریم"[= نخستین مکانی بود که مردم آن به حضرت عیسی (ع) ایمان آوردند.]
فارغ از مباحثی که در مورد صحت و اعتبار روایت مزبور می توان مطرح کرد ، این روایت می تواند تاکیدی بر جایگاه تقدس آمیز قریه آبادان در قرون نخستین اسلامی باشد . این قریه پرت افتاده که از نظر مردم آن روزگار "آخر دنیا" محسوب می شد و در مورد آن می گفتند:"لیس وراء عبادان قریة" [= "نیست زان سو تر ز عبادان دهی"] محل مناسبی بوده برای آنکه شماری از زاهدان شوریده و مومنان پاک اعتقاد نخستین در آن گرد آیند و از آن عبادتگاهی برای تزکیه و ریاضت بسازند. در سایه چنین دیدگاهی است که- طبق روایت نقل شده - عبادان را در عرف اهل زهد آن دوران، دری از درهای گشوده بر بهشت نامیده اند !
حماسه آفرینی های مردم آبادان در سالهای جنگ و حضور پاک مردانی از سراسر خوزستان و میهن اسلامی در این شهر در سالهای دفاع مقدس و خونهای پاکی که از پیکر شهدای پاک این شهر بر زمین ریخت ، بار دیگر زمینه ای را فراهم آورده است که این شهر را "دروازه بهشت " بنامیم!
کیفیت روز و شب ز افلاک بپرس
گر مِی در خُم نیابی از تاک بپرس
تا چند سراغِ ِ رفتگان خواهی کرد؟
یاران همه حاضرند ، از خاک بپرس!
گاهی در زندگی حالت یا چهره یا صحنه ای از دوستان در ذهن وخاطر انسان ماندگار و حک می شود. من دو صحنه را بیان می کنم که نشانه مردانگی و بزرگی است....
ا-یادم می آید روز سقوط خرمشهر بود. پرویز زهری در جلوی درب مسجد با تعدادی از بچه ها صحبت کرد و قرار شد با ماشین به طرف خرمشهر حرکت کنیم. از بچه ها شیری پور-محمدکاوه-داودی-نعمانی .. را یادم هست.شاید علی کاوه-مصطفی سیارو ابراهیم بحرانی هم بودند. دیگران را حالا به خاطر ندارم.
به هرحال ما حرکت کردیم وتا نزدیکی آب رفتیم ولی چون شهر سقوط کامل کرده بود وما هم فقط نفراتی با تفنگهای ساده بودیم کار چندانی از ما ساخته نبود و همه گفتند که برگردید.
در هنگام بازگشت من وتعدادی از بچه ها زخمی شدیم وما را به بیمارستان طالقانی بردند .چهره شهید نادر شیری پور در بیمارستان را هیچ وقت فراموش نمی کنم خیلی ناراحت بود وشجاعت و مردانگی در سیمایش هویدا بود.... وآخرش گفت: یعنی ما لایق نبودیم؟
وخدا می داند نادر لیاقتش فقط شهادت بود نه چیز کمتر!
۲-یادم می آید برای مراسم شهید احمدرضا اسکندری به همراه بعضی از بچه ها به شاهین شهر رفته بودیم.شهید ابراهیم بحرانی هم همراه ما بود.خب همه ناراحت بودیم ولی ابراهیم بغض بزرگی در گلو داشت .ابراهیم واحمد جدای دوستی در مسجد، در قم هم خیلی خیلی به هم نزدیک شده بودند وتمام درسها را با هم شرکت و مباحثه می کردند . هر دو هم از ممتازین حوزه شده بودند
بهرحال بعد از اتمام مراسم وهنگام خدا حافظی مادر شهید از بچه ها تشکر کرد . در این میان ابراهیم با آن قد رشیدش سعی می کرد دیده نشود ولی من در یک لحظه به او نگاه کردم . ابراهیم عزیز در فراق احمد غرق غم بود و مردانگی و وفاداری در صورتش موج می زد وحس کردم از مادر شهید خجالت می کشد که احمد رفته و او هست
و الحق که رسم دوستی را هم به جا آورد و به دوست شهیدش پیوست.
حسی غریب می کشد این سمت و سو مرا
عطری نجیب می وزد از رو به رو مرا
خورشید رفته است و به دامان نشسته است
گرد و غبار قافلهّ آرزو مرا
پیراهنی نمانده که روزی بیاورد
حتی نسیم گمشده بویی از او مرا
یک تکه استخوان و پلاکی شکسته هم
زان پیکر غریب به خون خفته کو مرا؟
در پایبوس سرخ کدامین زمین و مین
گل می کند شرارهّ این جستجو مرا...؟
***
در آستان بقعهّ دل ایستاده ام
اذن دخول می شکند در گلو مرا
ای ابر اشک وقت زیارت رسیده است
آخر مخواه این همه بی آبرو مرا
عطری شگفت در همه جا موج می زند
دیگر نمانده طاقت این گفتگو مرا...
آخرين مطالب ارسالي;